خرید بک لینک
امشب از شدت احساسات منفجر شدم.ماجرای دختر بچه هفت ساله ای رو فهنیدم تو اینستاگرام که بهش تجاوز شده و کشته شده. به همسر نشون دادم و طبق معمول دلم شور کارن و زد و رفتم تو اتاقش که بهش سر بزنم. همونجا های های زدم زیر گریه. اومدم بیرون همسر گفت گریه کردی؟ باز دوباره شدیدتر گریه کردم. اصلا نمی تونستم تحمل کنم این خبرو. الان دیگه فقط ایگنور می کنم و دیگه نمی خوام بهش فکر کنم وگرنه می میرم.همسر گفت من میرم رو تخت بخوابم گفتم منم میام. دیگه باید کارن و جدا کنیم و تازه خیلی هم دیر شده. داشتم ظرف میشستم. رفتم تو اتاق دیدم همسر نیست رفتم اتاق کارن دیدم اونجا خوابیده گفتم مگه نگفتی رو تخت می خوابی؟ گفت اومدم کارن و دیدم دلم نیومد، صبحا میاد مارو ناز می کنه. بوسش کردم و اومدم بیرون و باز ترکیدم از احساسات و تو دستشویی باز زدم زیر گریه. اینبار بخاطر کارن. هر شب که می خوام بذارمش برم اتاق خودمون بخوابم نمی تونم و باز پیشش می خوابم. که جدیدا مدتیه که همسر هم اومده پیش ما و همه با هم می خوابیم. واقعا نمیدونم این مساله چقدر می تونه جدی باشه. ایا ارزششو داره انقدر به ما و کارن فشار بیاد؟ من خودم از بدو تولد جدا می خوابیدم. چی شدم؟ هنوزم شدیدا ادم وابسته ای ام. دختر خاله ام الان 13 سالشه و دردونه ی مامان و باباشه. بچه بود همش با خاله ام می خوابید ولی بعد که بزرگتر شد دقیقا نمیدونم چندساله

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:38

روزهای مادرانه عجیبی رو می گذرونم. گاهی عاجز از زحمتها و خستگی ها و مسئولیتها فکر می کنم روزهای قبل کارن چه راحت بودیم. گاهی هم مثل امروز و دیروز روزی صدبار خداروشکر می کنم که کارن و بهم داد. که کارن خیلی بیشتر از لیاقت منه و من لیاقت داشتن اونو ندارم. مگه من کی ام که خدا همچین فرشته زیبا و شیرینی رو بهم داد؟ همچین عشقی رو بهم داد...هر چی می گذره بچه شیرین تر میشه. هر چی بیشتر می فهمه و باهام ارتباط برقرار می کنه زندگی قشنگ تر میشه. امروز انقدر جیغ جیغ کردم و گازش گرفتم و فشارش دادم و زدمش و بوسش کردم کشتمش. اونم هیچی نمی گه و کیف می کنه. از اون طرف اونم همش به من محبت می کنه. سفت بغلم می کنه و صورتشو می چسبونه بهم، ناز می کنه و می گه نایی! خلاصه همش تو هم دیگه می لولیم!! همچناااان عاشق پاهاشم و مدامم بهش می گیم کارن چقدر پاهات خوشگله. شاید بخاطر همینه اولین عضوی که شناخت پاهاش بود. وقتی غذا می خوره وقتی راه می ره وقتی می خوابه وقتی عز یه چیزی بالا می ره وقتی رو انگشتاش بلند میشه توی کشوی تختشو ببینه فقط به پاهاش نگاه می کنم و می میرم. و امان از موهاش... چیزی که خیلی بخاطرش خداروشکر می کنم. من دیوونه موهاشم. فوق العاده لخت و خرمایی...تو هر سنیش انقدر برام جدید و جذابه قیافش که انگار تازه دیدمش. انقدر که بچه هر لحظه قیافه عوض می کنه... چه میدونم شاید ما مادرا زیادی خل و

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:38

کارن امشب دیر خوابید. از ده گذشته بود. خوابش اصلا حساب کتاب نداره. شاید چون برنامه مون منظم نیست. شنبه از شهر پدری برگشتیم و هنوز برنامه مون منظم نشده. اگه عادت کنه هر شب زود بخوابه ما هم شبا به کارامون میرسیم. همسر الان از این وضعیت ناراحته که نتونسته به کاراش برسه امشبم. کارن سرما خورده. از من گرفته. من که دکتر رفته بودم، کارنم امروز بردمش. نکته مهمی که پیش اومد اینه که این دکتر جدیده که نزدیک خونه مونه شدیدا شیر پاستوریزه دادن و منع کرد و گفت حتما تا دو سال باید شیر خشکشو می خورده. خیلی ناراحت شدم کاش قطع نمی کردم شیر خشکشو. الان شش ماهه قطع کردم ولی حالا دوباره باید شروع کنم. وقتی درشو باز کردم کلی خاطرات نی نی گی کارن برام زنده شد. همسر می گه شاید اگه قطع نمی کردی یک کم جون می گرفت. خودمم احساس می کنم لاغر شده ولی قد کشیده. این دکترم مثل همه دکترا گفت خوبه قد و وزنش. سرفه های خلط دار می کنه و ابریزش داره. حال نداره و غر می زنه.با کارن بعد از دکتر رفتیم برای همسر کیک و شمع خریدیم( با کالسکه) و وقتی اومد سوپرایزش کردیم. همسر 38 ساله شد.کارن از وقتی اومدیم تهران خیلی پسر خوبی شده. البته الان سرماخوردگیه حالمونو گرفته و باز دوباره غر و گریه و بغل. به طرز محسوسی بزرگ شده و عاقل. گریه های وحشتناک و بغل خواستن و لجبازی و اینا نمی کنه. البته امیدوارم ادامه داشته باشه. شاید

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:38

چهارشنبه که رفته بودم شرکت برای جلسه هایی که همیشه داریم، کارگردانمون بهم یه پیشنهادی داد که یکی از بزرگترین چالش های زندگی من شد. از چهارشنبه تا حالا خیلی فکر کردم خیلی مطالعه کردم خیلی مشورت گرفتم ولی هنوز سردرگم و پریشانم. انتظار اینو نداشتم که بهم پیشنهاد کار ثابت بدن. شوکه شدم. کارن هنوز خیلی کوچولوعه برای مهد رفتن و از طرفی خودم دوست دارم کار کنم. بهم گفت امار مهدای این اطراف و درار با قیمتاشون و فکر کن و تصمیم بگیر. از همون لحظه عشق و وابستگیم به کارن بیشتر شد. هی بغل و بوسش می کردم و بهش عشق میدادم... و فکر و فکر و فکر و ... همون شب گریه... چهارشنبه باید برم شرکت. باهاش باید درباره حقوق و شرایط کار صحبت کنم ببینم اصلا میصرفه.این مهم ترین اتفاق این روزای منه.طی روزهای گذشته کارای مهمی کردم که باید انجام میشد. مثل واکسن هجده ماهگی که پنجشنبه زدم.. چکاپ چشم هاش که خداروشکر اوکی بود و چقدر نگرانی داشتم..همزمان تو این دو هفته سرماخوردگی بدی داشتیم من و کارن.دقیقا دو هفته ست که از شهر پدری برگشتیم.تعطیلات عاشورا مامان و بابا اینجا بودن و من شدیدا مریض.در ادامه مزخرف نویسی و پرت و پلا نویسیم اینم بگم که پنجشنبه که واکسن زدیم با اسن.پ رفتیم چون بارون بود ولی موقع برگشتن اسن.پ پیدا نشد و پیاده برگشتیم. کارن شدیدا میل به راه رفتن داشت. خودمم همینطور. هوا هم عالی پاییزی بو

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:38

دیروز اولین جلسه مادر و کودک بود. کارن همونطور که فکر می کردم حسابی خوابش میومد. با اسنپ رفتیم. کلاس شلوغ بود. کارن کاری به کار بقیه نداشت. واسه خودش اسباب بازی پیدا می کرد و بازی می کرد. بازی ها و ورزش و رقص دسته جمعی رو هم بلد نبود و من کمکش می کردم. ولی بهم حالی می کرد که ولم کن بذار واسه خودم هر جور که دلم می خواد بازی کنم. چند بار دست بچه ها رو گرفت و زنجیر شدن یا قطار شدن و این خیلی خوب بود. چون اصلا بلد نبود با بچه ارتباط برقرار کنه. و حتی کسی رو هم نزد و این خیلی خوبه. اخرشم سرسره اوردن و دیگه کیف کرد. کلا بچه مستقلیه. لوس و مامانی نیست. با اینکه تا حالا از پله سرسره بالا نرفته خودش می رفت و از منم نمی خواست کمکش کنم. خیلی هم نمیومد سمت من خداروشکر. از اونجا با یه مامانی که دوقلو داشت دوست شدم و با ماشینش مارو رسوند مهد کودکی که می گفتن بهترین مهد منطقه ست. ( خیلی مفصل تر دلم می خواد بنویسم ولی حوصله ندارم.. دوقلو داشتن وحشتنااااکه). وارد مهد که شدیم تا کفشاشو دراوردم بدو بدو چاردست و پا از پله ها رفت بالا. تو اتاق مدیر هم بند نمیشد و می خواست بره که از یه پله بره بالا. کلا می خواست از دست من فرار کنه! یه لحظه هم مثل قرقی فرار کرد رفت تو یه کلاس! واسه خودش رفت رو صندلی نشست پشت میز و جنب نخورد! دقیقا یاد خودم افتادم که مامان می گه روز اول مهد دستشو ول کردم و رفت

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:38

من خیلی وقته به اینجا به چشم یه دفتر خاطرات نگاه می کنم که خیلی خصوصی شده و فقط خودم می خونم و بس. ولی گاهی که یه کامنت از کسی می بینم تعجب می کنم و خوشحال میشم که یعنی هنوزم کسی حوصله خوندن وبلاگ علی الخصوص نوشته های منو داره؟ بهرحال ممنونم از کسایی که وقت میذارن و برام کامنت میذارن.می خوام از احساس هام حرف بزنم. کارن این روزا به نظرم بهترین موقعشه. شیرین و دوست داشتنی و ناز و جذاب. یه نی نی کوچولوی واقعی. یه نی نی که نه دیگه نوزاد نحیف و ناتوانه نه بچه بزرگ کامل. یه نی نی که هنوزم تاتی می کنه. حرف نمی زنه ولی ادای حرف زدن درمیاره. مخصوصا وقتی جدی و مفصل حرف می زنه یا می خواد مارو واسه کارای ممنوعش متقاعد کنه و انقدرررر حرف می زنه و حرف می زنه که ما اخرش بگیم بااااشه باااااشه تو درست می گی! کارن خیلی بچه احساساتی و مهربونیه. یک کمی خشنه مثل مامانش ولی مهربون و عاطفیه. اخلاقش خیلی شبیه منه. و ما تا الان هیچ اثری از همسر توش ندیدیم. عادت جدیدش اینه که یه دستشو میندازه گردن من یه دست گردن همسر و سرهای مارو بهم نزدیک می کنه و سه تایی باید بهم بچسبیم و نوبتی همدیگه رو بوس کنیم. عاشق این کاره. و ما هم از اینکه یه تایی بهم چسبیدیم اصوات هیجان انگیز از خودمون درمی کنیم و کیف می کنیم. این روزا از شدت عشق بهش دارم می میرم. بعد از یک سال و نیم دارم از بچه لذت می برم. دارم عشق می

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:38

خب کارن دیروز 20 ماهش شد و من انقدر که اینجا ننوشتم نمیدونم چی باید بنویسم. همچنان درگیر و مشغول کارن هستیم. حالا دیگه سرگرم کردنش شده مسئله مهم و اساسی. تقریبا دو هفته ست از شهر پدری اومدیم و کارن همش ددر می خواد. صبا معمولا می برمش پارک. امروز یه دوست ارمنی پیدا کرد که فارسی بلد نبود چون استرالیا زندگی می کرد.کارن تو پارک فقط دنبال نی نیه نه تاب و سرسره. و همینطور توپ مردم. یکی از توپای نی نی رو گرفت و کلی باهاش مشغول شد. من نمیدونم چرا هیچوقت یادم نمی مونه واسش توپ وردارم. وقتی اومدیم خونه بیهوش شد. من همچنان درگیر خوابش هستم. مخصوصا شمال که می ریم و میایم خوابش افتضاح می ریزه بهم. حالا کم کم خواب بعدازظهرش بهتر شده و شبا همچنان دیر می خوابه.. ده یازده...جدیدا لج می کنه و گریه های شدید می کنه. اصولا باید یه روانشناس می بردمش. خدا بهم همت بده یه بار ببرمش بد نیست. بعضی وقتا انقدر مارو درگیر می کنه که تو اوج عصبانیت می گم اخه چه کاری بود بچه اوردن! جمعه داشتیم می رفتیم خونه مادرشوهر انقدر گریه و دیوونه بازی دراورد دیگه عاجز شده بودین. به هررر بدبختی بود لباسشو پوشوندم و همسر فقط بردش بیرون و من یه مدت فقط دراز کشیدم... دیشبم همینکارو کرد گیر داده بود ددر ولی نمیذاشت لباس بپوشونم. با بددددبحتی پوشوندم و اینا که رفتن فقط یه مدت نشسته بودم رو مبل و خیره شده بودم زمین و تم

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:38

صفحه بندی